تبلیغات
ارباب حلقه ها - مطالب ابر نویسنده

پست های بازدیدکنندگان

سه شنبه 13 بهمن 1394 01:29 ق.ظنویسنده : شیدا

 
بازدیدکنندگان عزیز وبلاگ اگه براتون سخته که جزو تیم نویسندگی بشید میتونید اگر مطلبی در ارتباط با سرزمین میانه دارید  حالا در هر شاخه ای مثل داستان ها بازیگران فیلم هاو...در قسمت نظرات پست ثابت اعلام کنید تا بهتون طریفه ی ارسال مطالب رو بگم و اون هارو برای من ارسال کنید تا از این طریق به فعال بودن وبلاگ هم کمک کنید

برچسب ها: وبلاگ ، نویسنده ،
 

خوش آمد گویی به نویسنده ی جدید وبلاگ

پنجشنبه 23 آبان 1392 11:03 ب.ظنویسنده : شیدا

 
این چند روز سرم شلوغ بود و نتونستم به نویسنده ی جدید وبلاگ یعنی آقا علی رضا خوش آمد بگم و الان که این فرصت پیش اومده میخوام بهشون خوش آمد بگم و از اینکه مطالب مفیدشونو در اختیار وبلاگ قرار میدن و همچنین به خاطر کمکشون برای به روز بودن وبلاگ(چون من به خاطر مشغله ی کاری و دانشگاه نمیتونم هر روز وبلاگ رو آپ نگه دارم) تشکر کنم.ایشون اطلاعات زیادی درباره ی دنیای تالکین دارن و هرسوالی که در این زمینه دارین حتی اگر مربوط به ارباب حلقه ها و هابیت نیست هم میتونید ازشون بپرسید و امیدوارم با نظرهاتون بهشون انگیزه برای ادامه ی کار در وبلاگ رو بدین.
با تشکر
مدیر وبلاگ


برچسب ها: نویسنده ، ارباب حلقه ها ، هابیت ، تالکین ،
 

زندگی نامه ی جی کی رولینگ به روایت خودش

شنبه 6 مهر 1392 12:06 ب.ظنویسنده : شیدا

 
http://upload.iranvij.ir/images_bahman/03840094207977042899.jpg

شناختن نویسنده ی یك كتاب و آگاهی از پستی و بلندی‌های زندگیش برای هر خواننده‌ای ضروری است و می‌تواند شناخت عمیق‌تری از كتاب و لایه‌های زیرین آن را به خواننده بدهد . آنچه در این مقاله خواهید خواند ، بخش‌هایی از زندگی جی. كی. رولینگ است كه به نظر خودش مهمتر بوده است .

پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند . آنها در سن هجده سالگی در قطاری كه از ایستگاه كینگزكراس لندن به آبراث در اسكاتلند می‌رفت با هم آشنا شدند . در این سفر ، پدر و مادرم هر دو به اسكاتلند می‌رفتند تا به "نیروی دریایی سلطنتی" ملحق شوند . مادر من در آن روز گفته بود كه سردش شده و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها یك سال بعد از این ماجرا در سن نوزده سالگی ازدواج كردند .
پدر و مادرم پس از خروج از نیروی دریایی ، به حومه ی بریستول در غرب انگلستان مهاجرت كردند . مادرم بیست ساله بود كه من به دنیا آمدم . من یك نوزاد تپل مپل بودم . توصیف "شبیه به توپی بادی كه كلاه‌های منگوله دار رنگارنگ پوشیده باشد" كه در كتاب سنگ جادو است ، در مورد عكس‌های كودكی من صدق می‌كند .
خواهرم "دی" یك سال و یازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد دی قدیمی‌ترین خاطره‌ ی من است یا لااقل قدیمی‌ترین خاطره‌ای كه می‌توانم به یاد بیاورم . من درآشپزخانه مشغول بازی كردن با یك تكه خمیر بازی بودم و پدرم مرتب و با دستپاچگی از آشپزخانه به اتاقی می‌رفت كه مادرم در آن در حال وضع حمل بود و دوباره به آشپزخانه برمی‌گشت . من مطمئنم كه این خاطره ساخته ی ذهنم نیست چون بعدا جزییات آن را با مادرم چك كردم . البته من یك تصویر واضح دیگر هم دارم كه ساخته ی ذهنم هست : قدم زنان دست در دست پدرم به اتاق خواب رفتیم . مادرم را دیدم كه با لباس خواب روی تخت در كنار خواهرم دراز كشیده . خواهرم لخت مادرزاد بود ، با موهای بلند ، لبخند بر لب و قیافه ی یك بچه ی پنج ساله !!! اگر چه این تصویر عجیب و غریب ، نتیجه ی كنار هم چیدن تصورات غلط دوران كودكی بود ،‌ اما اینقدر واضح و روشن هست كه هر گاه به یاد به دنیا آمدن خواهرم می‌افتم ، این تصویر به ذهنم می‌آید .
دی ، موهایی كاملاً سیاه و چشمانی به رنگ قهوه‌ای تیره ــ همرنگ چشمان مادرم ــ داشت . (و هنوز هم دارد .) او مطمئنا از من خیلی زیباتر بود . (هنوز هم هست .) فكر می كنم برای جبران این مشكل (زشت‌تر بودن من) بود كه والدینم به این نتیجه رسیدند كه من حتما باهوشتر هستم . هر دوی ما از این برچسب‌ها متنفر بودیم . من واقعا می‌خواستم كه كمتر به شكل یك توپ بادی كك مكی باشم و دی ـ‌ كه الان یك وكیل است ــ نیز به حق ناراحت بود كه كسی نمی‌فهمید او چیزی بیشتر از یك صورت خوشگل هست . این موضوع باعث شد كه ما سه چهارم كودكی‌مان را به دعوا با هم بگذرانیم ، مثل دو گربه وحشی كه در یك قفس كوچك زندانی شده بودند . بالای ابروی دی جای یك زخم كوچك هنوز هم به چشم می‌خورد ؛ این زخم متعلق به زمانی است كه من یك باتری به سمت او پرتاب كردم . البته من انتظار نداشتم كه باتری به او اصابت كند و فكر می‌كردم كه او جا خالی می‌دهد . (البته این بهانه چیزی از عصبانیت مادرم كم نكرد ؛ من هرگز او را عصبانی‌تر از این ندیده بودم .)

زمانی كه من چهار ساله بودم ، آن خانه ویلایی را ترك كردیم و به "وینتربورن" در حاشیه ی بریستول رفتیم . حالا ما در خانه‌ای پله‌دار زندگی می‌كردیم كه دارای یك دیوار مشترك [با خانه ی بغلی] بود . پله‌های این خانه باعث شد كه من و دی نمایش "پرتگاه" را بارها و بارها در بالای پله‌ها اجرا كنیم : در این نمایش یكی از ما از بالاترین پله آویزان می‌شد و دستهای دیگری را می‌گرفت و با استفاده از همه روشهای تطمیع و تهدید به او التماس می‌كرد كه او را رها نكند تا اینكه سقوط می‌كرد و كشته می‌شد . این بازی برای ما لذتی تمام‌نشدنی داشت . فكر می‌كنم آخرین باری كه این بازی را آنجام دادیم ، كریسمس دو سال پیش بود ؛ دختر نه ساله ی من كه اصلا از این بازی خوشش نیامد .
مدت زمان كوتاهی كه ما با هم دعوا نمی‌كردیم ،‌ دوستان خیلی خوبی بودیم . من قصه‌های زیادی برای او تعریف می‌كردم . معمولا ما این داستانها را به شكل بازی اجرا می‌كردیم و هر یك نقش یكی از كاركترهای داستان را بازی می‌كردیم . وقتی من این نمایشنامه‌های طولانی را ترتیب می‌دادم ، واقعا مستبد بودم ، اما دی این موضوع را تحمل می‌كرد چون من معمولا نقشهای اصلی را به او می‌دادم .
در این خیابان جدید (وینتربورن) بچه‌های هم سن و سال ما زیاد بودند . در میان این بچه‌ها برادر و خواهری بودند با نام خانوادگی "پاتر" . من همیشه از نام خانوادگی آنها خوشم می آمد و البته فامیلی خودم را خیلی دوست نداشتم ؛ متاسفانه كلمه ی رولینگ به آسانی دستمایه ی عبارت‌های مسخره می‌شد ، مانند : رولینگ پین (وردنه ؛ چوبی استوانه‌ای برای پهن كردن خمیر) و رولینگ استون (نام یك گروه خواننده ی راك ان رول انگلیسی در دهه ی شصت) و ... . به هر حال ، این برادر از زمان انتشار كتابها ، مرتبا خود را "هری پاتر" معرفی می‌كند و مادر او نیز به خبرنگاران گفته كه من و او عادت داشتیم مانند جادوگران لباس بپوشیم . این دو ادعا كذب می‌باشند . در واقع ، همه ی آنچه من از آنها به خاطر دارم ، این است كه این برادر یك دوچرخه ی مدل "چاپر" داشت كه در آن زمان مدل بسیار پرطرفداری بود و همچنین یادم هست كه او یك بار سنگی به طرف دی پرتاب كرد و من هم به همین خاطر با یك شمشیر پلاستیكی محكم كوبیدم توی سرش . (معلومه كه فقط من اجازه داشتم به طرف دی چیزی پرتاب كنم !!!)
من از مدرسه‌ام در وینتربورن واقعا لذت می‌بردم ، چون جای بسیار آرامی بود ؛ در آنجا به وفور كارهایی مانند سفال‌گری ، نقاشی و داستان سرایی انجام می‌دادیم و این فعالیتها كاملا مناسب حال من بود . اما والدین من همیشه آرزوی زندگی خارج از شهر را در سر داشتند و من نه ساله بودم كه برای آخرین بار اسباب‌كشی كردیم و به روستای كوچكی به نام "تاتشیل" در "ولز" رفتیم .
این نقل مكان با مرگ مادربزرگ محبوب من ــ كثلین ــ هم زمان شد . بعدها كه می‌خواستم قسمتی به اسمم اضافه كنم ، اسم او را انتخاب كردم . بی‌شك این اولین مصیبت زندگی من تاثیر منفی بر روی احساس من نسبت به مدرسه ی جدیدم داشت و من از این مدرسه اصلا خوشم نمی‌آمد . در تمام طول روز ما می‌بایست پشت میزهای گرد ، رو به تخته سیاه می‌نشستیم . بر روی هر میز یك جا دواتی قدیمی نصب شده بود . اما بر روی میز من یك سوراخ دیگر هم وجود داشت ؛ ظاهرا پسری كه سال قبل پشت این میز می‌نشسته ، به دور از چشم معلم با نوك پرگار این سوراخ را كنده بود . به نظر من این دستاورد مهمی بود و من هم شروع به گشاد كردن این سوراخ با نوك پرگارم كردم و هنگامی كه من آن كلاس را ترك كردم یك نفر به راحتی می‌توانست انگشت شستش را در آن بچرخاند .

برچسب ها: جی کی رولینگ ، هری پاتر ، زندگی نامه ی نویسنده ی هری پاتر ، نویسنده ،
 

درباره ی سی اس لوئیس

یکشنبه 24 شهریور 1392 08:28 ب.ظنویسنده : شیدا

 
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/3/35/Statue_of_C.S._Lewis%2C_Belfast.jpg/220px-Statue_of_C.S._Lewis%2C_Belfast.jpg
مجسمه سی اس لوئیس

کلایو استیپلز لوئیس، نویسنده مشهور ایرلندی و خالق سرگذشت نارنیا.

زندگینامه

لوُیس در ۲۹ نوامبر سال ۱۸۹۸ میلادی در بلفاست، مرکز ایرلند شمالی به دنیا آمد. تا قبل از ۹ سالگی پدر و مادر و برادرش را از دست داد.او در جنگ جهانی اول زخمی شد و پس از اتمام جنگ جهانی اول، دانشگاهش را به پایان رساند و به تدریس در دانشگاه‌ها پرداخت. در سال ۱۹۲۹ در عقایدش دچار تحول شد و وجود خدا را پذیرفت و دو سال بعد در حین مباحثه با تالکین مسیحی شد. نخستین اثرش را به نام دیمر در سال ۱۹۲۶ منتشر کرد که داستانی است منظوم، آرمان‌گرا و سرشار از طنز.

کلایو استیپلز لوئیس، در ۲۲ نوامبر در سال ۱۹۶۳ در آکسفورد انگلستان درگذشت.


آثار

این نویسنده، منتقد، پژوهشگر ادبی و استاد کرسی انگلستان قرون وسطی و رنسانس در دانشگاه کمبریج، در طول عمر پربارش در زمینه‌های گوناگون ادبیات آثار بسیاری پدید آورد که اکثر کتاب‌های او دربارهٔ الهیات مسیحی، و ادبیات قرون وسطا و دوران رنسانس است و مهم‌ترین آنها به قرار زیر است:

نقد

  • تمثیل عشق (۱۹۳۶)
  • مطالعاتی در باب کلام (۱۹۶۰)
  • تجربه‌ای در باب نقد (۱۹۶۱)
  • تصویر رها شده (۱۹۶۴).

رمان

  • بازگشت زائر (۱۹۳۳)
  • از سیاره خاموش (۱۹۳۸)
  • پرلاندرا (۱۹۴۳)
  • همچون سفر به زهره (۱۹۳۵)
  • آن قدرت زشت (۱۹۴۵).

اخلاق

  • مسئله درد(۱۹۴۰)؛
  • The screw tape Letters(۱۹۴۲)؛
  • معجزات (۱۹۴۷)؛
  • مسیحیت محض (۱۹۵۲)؛
  • چهار عشق (۱۹۶۰)؛
  • فراسوی فردیت (۱۹۴۴).

خود_زندگینامه

  • شگفت زده از شادی(۱۹۵۵).

شعر

  • شعرها(۱۹۶۴)
  • داستان‌های منظوم(۱۹۶۹)
  • دیمر(۱۹۲۶).

نامه‌ها

  • نامه‌ها، ویراسته و.ه.لوئیس(۱۹۶۶)

هفت گانه نارنیا

  • این سری شامل هفت کتاب مستقل است:
  1. خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۰)
  2. شیر،ساحره و کمدلباس(۱۹۵۱)
  3. اسب و پسرک او (۱۹۵۲)
  4. شاهزاده کاسپین(۱۹۵۳)
  5. سفر کشتی بامداد نورد(۱۹۵۴)
  6. صندلی نقره ای (۱۹۵۵)
  7. آخرین نبرد(۱۹۵۶)

جوایز

تمثیل عشق در سال ۱۹۳۶ جایزه «هاوتورندون» را ربود و کتاب آخرین نبرد که هفتمین کتاب از ماجراهای نارنیاست، در سال ۱۹۵۷ برنده جایزه «کارنگی» شد.


سرگذشت نارنیا

ماجراهای نارنیا، شامل هفت کتاب مستقل است که خواننده می‌تواند هر یک از آنها را جدا از شش کتاب دیگر و بدون در نظر گرفتن عناصر مشترک آنها بخواند و از حوادث درهم تنیده و تخیل‌انگیز آن لذت ببرد. البته تردیدی نیست که خواننده نوجوان، پس از خواندن یکی از این داستان‌های هفتگانه، چنان به فضا، رنگ، مکان و شخصیت‌های آن دل می‌بندد و به سرنوشت قهرمانان سرزمین خیالی نارنیا علاقه‌مند می‌شود که تا همه این مجموعه را نخواند احساس آرامش نخواهد کرد. از این هفت کتاب، [۱] شیر، کمد و جادوگر محبوب‌ترین و مشهورترین است و همین کتاب بارها به صورت فیلم و کارتون درآمده‌است. با این همه، به دلیل نمادگراییِ مذهبی این کتاب، بزرگسالان زیادی نیز از طرفداران و خوانندگان این کتاب هستند.

شاید راز ماندگاری این اثر، که هم‌اکنون یکی از آثار کلاسیک ادبیات انگلیس محسوب می‌شود و نزدیک به نیم قرن از نخستین چاپ آن می‌گذرد، وجود همین پیوند ناپیداست که زمان، مکان و حوادث این داستان‌ها را به هم پیوند می‌دهد و جابه‌جایی زمان و مکان قهرمانان آنها را طبیعی جلوه می‌دهد.


برچسب ها: نارنیا ، سی اس لوئیس ، نویسنده ، ارباب حلقه ها ، هابیت ،